تو هم برو تا مبادا از آنان که تنهایم گذاشتند جا بمانی !

نشستم ، خسته شدم ؛ دیگر قایق نمیسازم …
پشت دریاها هر خبری که میخواهد باشد باشد ؛ وقتی از تو خبری نیست قایق میخواهم چکار ؟
مرا همین جزیره کوچک تنهایی هایم بس است !

پرنده ای که بال و پرش ریخته باشد مظلومیت خاصی دارد !
باز گذاشتن در قفسش توهینی است به او !
در قفس را ببند تا زندان دلیل زمینگیر شدنش باشد نه پر و بال ریخته اش !

گه خیلی مهربان شود ورق میزند ولی اکثر اوقات آدم رو مچاله میکند روزگار …

یه وقتا اینقد آدم زندگیش غمناک میشه که دوس داره یکی یوهو بگه کاااااات … عالی بود عالی …خسته نباشین بچه ها …واسه امروز بسه !

دیگر از تنهــــــایی خستـــــه شده ام
به کلاغــــها زیر میـــــزی میــــدهم
تا قصـــه ام را تمــام کنند

دیگر آرزویـــی ندارم
اگر خودم نـــه
حداقـــل موهایــم سپیــد بخت شدند عاقبت

به آخر تلخــــی نزدیکیــــم
مگر دســــت های خدا شیرینمــــان کند!

سعی نکن متفـــــاوت باشی
فقط خـــــوب باش
این روزها خــــوب بودن به اندازه کافی متفـــــاوت است

نمی دانی چه دردی دارد وقتی حالم در واژه ها هم نمی گنجد !

برچسب: دیگر آرزویی ندارم,
نویسنده: علی حسنی